غزل شمارهٔ ۱۹۸۸

تا سینه ام به داغ محبت رسیده است

پروانه ام به مهر نبوت رسیده است

تا دل ز خارخار تمنا شده است پاک

بیمار من به بیشتر راحت رسیده است

نی می کند به ناخن من دیده شکر

تا مور من به خاک قناعت رسیده است

از بوی پیرهن گذرم آستین فشان

تا دست من به دامن فرصت رسیده است