آوازی از پنجره ماه

آدم

ای رفته از بهشت

ای مانده در زمین

عریان و پاک و بکره و تفته مانده ام

هانم برشو و ببین

تا اوج قله هاش همه خواهش است و بس

این سینه ها در آرزوی باروز شدن

وین ساقه های سنگ ستم می کشند سخت

از جان خشک خویش و غم بی ثمر شدن