در آستانه
برخاست از برابرم و ایستاد
دلگیر و ملتهب
لختی چو دود و شعله به آیینه تکیه داد
دیگر بر او فضای تنی خسته تنگ بود
من سنگ سخت بودم و او آب و رنگ بود
بگذشت از میان اتاقم شتابناک
بی سایه ای به خاک
در آستان در
یک لحظه ایستاد و نگاه نوازشش
برخاست از برابرم و ایستاد
دلگیر و ملتهب
لختی چو دود و شعله به آیینه تکیه داد
دیگر بر او فضای تنی خسته تنگ بود
من سنگ سخت بودم و او آب و رنگ بود
بگذشت از میان اتاقم شتابناک
بی سایه ای به خاک
در آستان در
یک لحظه ایستاد و نگاه نوازشش