غزل شمارهٔ ۲۰۰۴

گنجینه جواهر ما پاک گوهری است

نقدی که در خزانه ما هست بی زری است

بر ما چه اعتراض که بی قدر و قیمتم؟

گوهر اگر به خاک فتد جرم جوهری است

در کار عشق سعی به جایی نمی رسد

در بحر دست و پا زدن از ناشناوری است

دارد دل ترا هوس از عشق بی نصیب

این شیشه چون تهی شود از می پر از پری است