بیدار خواب

خستگی های روزش در تن

خوف تنهایی هایش در سر

خواب بد می بیند

خفته زیر جلوخان گذر

کاش بتوانی و بیدار کنی

این بدافتاده پیچان در خویش

که در آغوش گرفته است زمین را و رخ آلود به خاک

تا جدا گردد شاید از این

تارهایی که تنیده است به تن وحشتناک