بر سرزمین سوختگی

پنداشتند خام

کز سرگشتگان که پی ببرند و سوختند

من آخرین درختم از سلاله جنگل

آنان که بر بهار تبر انداختند تند

پنداشتند خام که با هر شکستنی

قانون رشد و رویش را از ریشه کنده اند

خون از شقیقه های کوچه روان است

در پنجه های باز خیابان

گل گل شکوفه شکوفه