چشمه

در پناه بنه ای روی کمرگاهی دور

چشمه ای زمزمه می کرد مدام

چشمه ای زنده سراینده دل شادی ها

چشمه ای روشن و روشنگر تاریکی ها

روی شیب تپه و دره دوید

رخ آشفته علف ها را شست

شانه زد زلف گل وحشی را

دل خاموش چمن را کاوید

هیچ کس چشمه جوشنده به بازی نگرفت