تا شبچراغ دریا
روی دریای گران را چشمه دید
جویبار جان به دریاها رسید
ای گل غافل درین سبزینه دشت
اشک و خون است و نه آب، این سرگذشت
حال ما در لرزش شبنم ببین
یاد ما را پاک دار ای نازنین!
بانگ دریا تا برآمد از گلو
ریختند از هر کناری سوی او
چشمه سار و جویبار و شط و رود