اسیر

کسی در انتظار او نبود

دلی برای او نمی تپید

نگاه هیچ کس به خودش دلی به روی او نمی نشست

هراس خورده بود و مات

درون حلقه نگاههای ناشناس بی پناه

هوای سرد سوز می خلید

و پاره های جامه اش به جان او

و دشنه ای نهفته می برید

تکه تکه از توان او