بر تخت عمل

زبده جراحان قلبم را جراحی کردند به تیغ

دشمنم بودند یا دوست بماند به کنار

تیغ می هشتند در قلب من و با خونم

علم را رونق بی فایده می بخشیدند

قلب من از گزش تیغ به هم می پیچید

و دل من می شد دست به دست

من به هر سو که نگه می کردم می دیدم

روی مهتابی ها ایوانها

با چه حرص و ولعی قلبم را