چاقو تیز کن

در عصرهای دلگشای ماه اسفند

وقتی که کم کم از نفس می رفت سرما

می آمد از دور

لبخنده بر لب چرخاک سمباده بر دوش

ما بچه ها می خواستیمش

با او نوید عید می آمد به خانه

درها به آوازش یکایک باز می شد

نان می گرفت و کارد ها را تیز می کرد

برق از میان دست او فواره می زد