شبنم و آه

ای گلهای فراموشی باغ

مرگ از باغچه خلوت ما می گذرد داس به دست

و گلی چون لبخند

می برد از بر ما

سبب این بود آری

راه را گر گره افتاده به پای

باد را گر نفس خوشبو در سینه شکست

آب را اشک اگر آمد در چشم زلال

گل یخ را پرها ریخت اگر