شب می رود ز دست

مهتاب ناب و خلوتی پشت بامها

با چتر یک دو کاج

و مسجدی چو غول کمین کرده در سکوت

و روح شهر خسته که در سایه ریزها

خمیازه می کشد

از دوش های خسته دیوار روبرو

تا شاینه های کوفته چینه خراب

بسیار رخت و جامه چو اشباح آدمی

کت بسته با طناب