عمر کوتاه من و قرن و مرگ
من از مراسم تدفین خویش می ایم
که تا نظاره کنم رونق تولد خویش
کنار راه مرا یافتند خاک آلود درون دست چپم آفتابگردانی
میان کتفم یک خنجر مرصع بود
و خون گرم مرا در پیاده رو شب پیش
به هم در آمده با شاش عابران یک جا
نهال های جوان جرعه جرعه نوشیدند
نهالهای کنار پیاده رو اما
تمام شب نظری سوی من نیاوردند