قشو
بس در تلاش خواستن و رستن
ساییده ام به راه
این تازه کار دست
از زبری زمین و زمان پینه بسته است
از دستهای من
مرغی پریده است دریغا که هیچ گاه
عودت نمی کند
بر دستهای من
دردی ت نشسته است دریغا که هیچ گاه
بس در تلاش خواستن و رستن
ساییده ام به راه
این تازه کار دست
از زبری زمین و زمان پینه بسته است
از دستهای من
مرغی پریده است دریغا که هیچ گاه
عودت نمی کند
بر دستهای من
دردی ت نشسته است دریغا که هیچ گاه