پیش از بیداری شهر

سنگ را می ترکاند سرما

ولی آنان که ز سنگند سمج تر بر جا

خیل بی کارانند

کز دم صبح سر میدانگاه

روز را منتظرند

حرفشان با هم نیست

هیچشان ماتم نیست

روی یک دایره تنگ به هم می لولند

و بخارات نفس هاشان گرم