غزل شمارهٔ ۲۰۱۴

نتوان ز دل غبار ملال از شراب شست

زنگ از جبین آینه نتوان به آب شست

از می خمار آن لب میگون ز دل نرفت

داغ شراب را نتواند شراب شست

صافی نمی شود دل صد پاره بی گداز

گل رنگ خون ز چهره به اشک گلاب شست

از بخت تیرگی به گرستن نمی رد

چون خط سرنوشت که نتوان به آب شست