ماه و دیوانه
از صدایی گنگ
خواب شیرینم پرید از سر
باز زندان بود و خاموشی
و صدای گامهای پاسبانان بر فراز بام
و تکاپوهای نامعلوم این هم حنجره من مرد دیوانه
در میان روزن پر میله و مهتاب
پیش تر رفتم
با اشارات سر انگشتش
ماه را می خواند و با من زیر لب می گفت