اقیانوس
پای تا سر سینه اما بی نفس بی خاطره گنگ و فراموشی
هر صدایی در نگاهش گم به چشم ژرف خاموش
پر تپش بی سایه در خود ایستاده
سر به سر آغوش خشکی را به زیر پا نهاده
باز ... باز و بیکرانه دامن افشان دور گستر
باد ها را همسفر ساحل نشینان را نواگر
یادها را در سینه اش مغروق چون نعش زنی سیمینه اندام
نام ها از لب زدوده تن رها و بی سرانجام
محو در مه هر سپیده