غزل شمارهٔ ۲۰۱۸

باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟

می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست

هر کوچه کهکشانی و هر خانه مشرقی است

از فیض آفتاب ثریا فشان دوست

نتوان به خامه دو زبان حرف دوست گفت

لب بسته ایم یکقلم از داستان دوست

از گیرودار سبحه و زنار فارغ است

دستی که ماند در ته رطل گران دوست