در شب پایان نیافته سعدی

چه سپید کوهساری چه سیه ماهتابی

نرسد به گوش جز رازی و شیون عقابی

همه دره های وحشت به کمین من نشسته

نه مقدرم درنگی نه میسرم شتابی

به امید همزبانی به سکوت نعره کردم

بنیامدم طنینی که گمان برم جوابی

همه لاله های این کوه ز داغ دل قسردند

چو نکرد صخره رحمی چو نداد چشمه آبی