پرواز

سال ها شد تا که روزی مرغ عشق

نغمه زد برشاخه انگشت من

آشیان آسمان را ترک گفت

لانه ای آراست او در مشت من

دست من پر شد ز مروارید مهر

دست من خالی شد از هر کینه ای

دست من گل داد و برگ آورد و بار

چون بهار دلکش دیرینه ای

سینهاش در دست هایم می تپید