غزل شمارهٔ ۲۰۵۵

هر شیشه جان خزینه اسرار عشق نیست

ناموس شیشه ای است که دربار عشق نیست

بزمی است بی چراغ و کدویی است بی شراب

در هر سری که دولت بیدار عشق نیست

ابرست پرورنده و برق است خانه سوز

تدبیر کار عقل بود، کار عشق نیست

خاک افکند چو لقمه تلخ از دهن برون

آن سینه را که مخزن اسرار عشق نیست