غزل شمارهٔ ۲۰۶۴

تخمی است دوستی که در آب و گل تو نیست

شمعی است روی گرم که در محفل تو نیست

چون سرو در سراسر این باغ دلفریب

آزاده ای کجاست که پا در گل تو نیست؟

در کان عقل و مخزن عشق و بساط حسن

لعلی نیافتیم که خونین دل تو نیست

یارب چه منعمی، که ندارد جهان خاک

دریای گوهری که به کف سایل تو نیست