غزل شمارهٔ ۲۰۷۶
هر کس ز تیغ غمزه او سر دریغ داشت
جام سفالی از لب کوثر دریغ داشت
زر را به زر چرا ندهد بی دریغ کس؟
از یار سیمبر نتوان زر دریغ داشت
ماند از غبار خاطر خود زنده زیر خاک
از هر که آسمان مژه تر دریغ داشت
میزان روزگار ندارد به ظلم میل
زان سر بجوی هر چه ازین سر دریغ داشت