غزل شمارهٔ ۲۰۷۸

دل کار خود به دامن پاک دعا گذاشت

اغیار را به باطن مهر و وفا گذاشت

ناخن شکست و سینه همان برقرار خویش

فرهاد رفت و کوه الم را به جا گذاشت

خضری که خار از قدم سعی می کشید

پای به خواب رفته ما را حنا گذاشت

دیگر به خاک پای تو دست که می رسد؟

صد سرمه خط به کاغذ این توتیا گذاشت