غزل شمارهٔ ۲۰۷۹

روزی که عشق داغ مرا بر جگر گذاشت

از شرم، لاله پای به کوه و کمر گذاشت

عاقل ز دست دامن فرصت نمی دهد

نتوان جنون خود به بهار دگر گذاشت

آن گرمرو ز سردی ایام آگه است

کز نقش پا چراغ به هر رهگذر گذاشت

پیداست سعی آبله پایان کجا رسد

در وادیی که برق سبکسیر پر گذاشت