غزل شمارهٔ ۲۱۴۰

در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است

آوارگی تیر در آغوش کمان است

بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم

شیرازه اوراق دل آن موی میان است

این با که توان گفت، که با آن همه نعمت

دل خوردن ما بر فلک سفله گران است

گر باد به فرمان سلیمان زمان بود

مجنون ترا ریگ روان تخت روان است