غزل شمارهٔ ۲۱۴۲

لعل تو ز روشن گهری جان جهان است

تبخال بر آن لعل، سراپرده جان است

برق رخ گلگون ترا دل خس و خارست

مهتاب بناگوش ترا صبر کتان است

بر صفحه رخسار تو آن خال معنبر

موری است که دردست سلیمان زمان است

در چشم تر من ز خیال خط سبزت

هر گوشه پریزاد دگر بال فشان است