غزل شمارهٔ ۲۱۶۰

یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است

در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است

مغرور ازانی که چو خرد عربده جویی

تیغ ستم از دست نگاهت نگرفته است

زان خنده زنی بر من بی برگ که هرگز

آتش نفسی نبض گیاهت نگرفته است

در باغ جهان شاخ گلی نیست که صد دست

سرمشق شکستن ز کلاهت نگرفته است