غزل شمارهٔ ۲۱۶۲

از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده است

یک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است

نازک شده سر رشته پیوند تن و جان

مرغی به لب بام قفس بیش نمانده است

چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه

از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است

در ناله دلها ز اجابت اثری نیست

نالیدن پوچی ز جرس بیش نمانده است