غزل شمارهٔ ۲۱۷۸

در زیر فلک نیست اگر همنفسی هست

در پرده غیب است اگر دادرسی هست

بیرون چه کشی دلو تهی از چه کنعان؟

غافل مشو از یاد خدا تا نفسی هست

زخمی است که الماس در او ریشه دوانده است

تا در دل مجروح، هوا و هوسی هست

زنهار چو صید حرم از کوی خرابات

مگذار برون پای طلب تا عسسی هست