غزل شمارهٔ ۲۱۸۷

لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست

بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست

از شرم در بسته روزی نگشاید

روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست

جانها همه از شوق عدم جامه درانند

آرام درین قافله ریگ روان نیست

عاشق خبر از کعبه و بتخانه ندارد

این تیر سبکسیر مقید به نشان نیست