غزل شمارهٔ ۲۲۱۵

صدق، روشنگر ضمیر من است

صبح روشن ضمیر، پیر من است

موری از من نمی شود پامال

کف دست دعا سریر من است

نیستم امت تن آرایان

خلق خوش جامه حریر من است

دولت افتاده است در قدمم

پر و بال هما حصیر من است