غزل شمارهٔ ۲۲۵۸

ترک چشم مخمورش مست ناتوانیهاست

فتنه با نگاه او گرم همعنانیهاست

ای هلاک خوبت من این همه تغافل چیست

ای خراب چشمت من این چه سرگرانیهاست؟

جان و دل سپر سازم پیش ناوک نازت

شست غمزه را بگشا وقت شخ کمانیهاست

گه سبو زنم بر سنگ، گه به پای خم افتم

ساقیا مرنج از من عالم جوانیهاست