غزل شمارهٔ ۲۲۶۱

غباری بجا از زمین مانده است

بخاری ز چرخ برین مانده است

ز گل خار مانده است و از می خمار

چه ها از که ها بر زمین مانده است

پریده است عقل از سر مردمان

نگین خانه ها بی نگین مانده است

به این تنگدستان ز ارباب حال

لباس فراخ آستین مانده است