غزل شمارهٔ ۲۲۷۵

لب پیاله گزیدی سر از خمار مپیچ

گلی ز شاخ شکستی قدم زخار مپیچ

حریف خنده دریاکشان نخواهی شد

چو موجهای شلاین به هر کنار مپیچ

چه گوهری ز کفش رفته است می داند

به چوب تاک مگویید همچو مار مپیچ

مگوی راز نهان را به دل که رسوایی است

میانه گل کاغذ زر شرار مپیچ