غزل شمارهٔ ۲۲۸۹

نمک به دیده غفلت کن از سفیده صبح

که صد کتاب سخن هست در جریده صبح

ما ز جامه احرام را کفن زنهار

مشو چو مرده دلان غافل از سفیده صبح

ازان سفینه خورشید آسمان سیرست

که بادبان کند از پرده های دیده صبح

چو آفتاب بود گرم، نان راهروی

که روزیش بود از سفره کشیده صبح