غزل شمارهٔ ۲۲۹۴

آفاق را کند به نفش مشکبار صبح

باشد بهار عنبر شبهای تار صبح

دم را کنند صاف ضمیران شمرده خرج

از سینه می کشد نفسی را دوباره صبح

تا چشمش از ستاره فشانی نشد سفید

از وصل آفتاب نشد کامکار صبح

دست از طلب مدار درین ره، که می کشد

خورشید را ز صدق طلب در کنار صبح