غزل شمارهٔ ۲۲۹۵

از بس مکدرست درین روزگار صبح

از دل نمی کشد نفس بی غبار صبح

رخسار نو خط تو خوش آمد به دیده اش

از شب کشید سرمه دنباله دار صبح

باشد نظر به زنده دلان، شیرخواره ای

هر چند آمده است به دنیا دو بار صبح

جان می دهد نسیم خوشش اهل درد را

دارد مگر نفس ز لب لعل یار صبح؟