غزل شمارهٔ ۲۲۹۷

از قرص آفتاب تهی نیست خوان صبح

دایم بود ز صدق طلب پخته نان صبح

مگذر ز حرف راست که از رهگذار صدق

پر زر کند فلک ز کواکب دهان صبح

در نور صدق محو شود دعوی دروغ

ظلمت به گرد می رود از کاروان صبح

عشقی که صادق است بود ایمن از زوال

این تب برون نمی رود از استخوان صبح