غزل شمارهٔ ۲۳۱۹

کشتی دریائیی دیدم دلم آمد به یاد

حال دور افتادگان ساحلم آمد به یاد

برق را دست و گریبان گیاهی یافتم

گرمخونیهای تیغ قاتلم آمد به یاد

گوهری افتاده دیدم در میان خاک راه

حال جان در ورطه آب و گلم آمد به یاد

از نشاط بی ثبات غافلان روزگار

شوخی پرواز مرغ بسملم آمد به یاد