غزل شمارهٔ ۲۳۲۳

غم ز دل بیرون مرا کی باده احمر برد؟

زردی از آیینه هیهات است روشنگر برد

تلخ گویان را دهن شیرین کنم از نوشخند

بشکند چون نیشکر هر کس مرا، شکر برد

بر سبکباران بود موج خطر باد مراد

کف سلامت کشتی از دریای بی لنگر برد

هر که سازد همچون غواصان نفس در دل گره

از محیط تلخرو دامان پر گوهر برد