غزل شمارهٔ ۲۳۲۷
هر که با خود درد و داغ دلستان را می برد
بی تکلف حاصل کون و مکان را می برد
گردش چشمی که من دیدم زدام زلف او
از دل من خارخار آشیان را می برد
آه سردی خضر راه ما سبکباران بس است
هر نسیمی از چمن برگ خزان را می برد
حسن را باشد خطر از دیده اهل هوس
ابر بی نم آبروی گلستان را می برد