غزل شمارهٔ ۲۳۳۷

می خورد با دیگران مستانه بر ما بگذرد

در فرنگ این ظلم و این بیداد حاشا بگذرد!

در دل هر نقطه خالش سواد اعظمی است

کیست بر مجموعه حسنش سراپا بگذرد؟

آب می پیچد زحیرانی به دست و پای سرو

از گلستانی که آن شمشاد بالا بگذرد

وحشیان را دست و تیغش چشم قربانی کند

چون به عزم صید بر دامان صحرا بگذرد