غزل شمارهٔ ۲۳۴۴

خط لب لعل ترا بی آب نتوانست کرد

نقش، کم آب از عقیق ناب نتوانست کرد

سوخت خط هر چند در افسانه پردازی نفس

فتنه چشم ترا در خواب نتوانست کرد

بیقراری می شود در گوهر افزون آب را

وصل درمان دل بیتاب نتوانست کرد

دل نیاسود از تپیدن یک نفس در سینه ام

جای خود را گرم این سیماب نتوانست کرد