غزل شمارهٔ ۲۳۴۷

در غبار خط همان زلفش بود جویای دل

خاک سیر از صید چشم دام نتوانست کرد

بس که دلها را غم آغاز پرتشویش داشت

هیچ کس اندیشه انجام نتوانست کرد

شنبه و آدینه را با هم که خواهد صلح داد؟

می علاج خصمی ایام نتوانست کرد

زهر چشم یار کم از خنده شیرین نشد

قند تلخی دور از بادام نتوانست کرد