غزل شمارهٔ ۲۳۶۶

ذوق رسوایی مرا بیزار نام و ننگ کرد

لذت آوارگی بر من زمین را تنگ کرد

نیست آسان سینه روشن کردن از گرد ملال

صبح دم را باخت تا آیینه را بی زنگ کرد

اشک تلخی در بساطش ماند از برگ حیات

هر که چون گل زندگانی صرف آب و رنگ کرد

کوه را برق تجلی در فلاخن می نهد

کوهکن چون صورت شیرین رقم بر سنگ کرد؟