غزل شمارهٔ ۲۳۹۱

از سر من مغز را سودا برون می آورد

زور این می پنبه از مینا برون می آورد

خرده از سنگین دلان نتوان به همواری گرفت

این شرر را آهن از خارا برون می آورد

کوچه زنجیر بن بست است در ظاهر، ولی

هر که رفت آنجا سر از صحرا برون می آورد

بر سبکباران بود موج خطر باد مراد

کف گلیم خویش از دریا برون می آورد