غزل شمارهٔ ۲۳۹۴

لعل می از جام زر در سنگ خارا می خورد

آدمی خون در تلاش رزق بیجا می خورد

هر که پیش تلخرویان مهر از لب بر نداشت

آب شیرین چون صدف در عین دریا می خورد

بر دل آگاه باشد غفلت جاهل گران

خون زمزدوران کاهل کارفرما می خورد

نیست غیر از بیخودی دارالامانی خاک را

هر که از میخانه بیرون پا نهد، پا می خورد